بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

در لحظه های دشوار زندگی

  1. به این بیندیش تو تنها نیستی.میلیون ها میلیون انسان درد را شناخته اند و در رجام راهی برای شادکامی دوباره یافته اند (پم براون)                                                                                                                      
  2. برای هیچ کس اتفاقی نمی افتد که طبیعتش را یارای تحمل ان نباشد (مارکو ارلیو)                                                 
  3. تنها پس از رهایی از بیماری است که انسان می تواندعمیقا طعم شیرین قدم زدن-تنفس منظم-خواب عمیق-دید کامل واز خواب برخواستن در یک روز جدید را بچشد(پم براون)                                                  
  4. اگر اینده در نظرت تاریک و دردناک است به یاد داشته باش که همیشه لحظه ی بعدی که فرا می رسد اینده است(بت مندکانی)                                                                                            
  5. نگاهت را به سوی خورشید بگردان تا سایه ها پشت سرت بیفتند(ضرب المثل بومی زلاندنو)                       
+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


داستان قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که نا گهان دو تا از انها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.          دو قورباغه این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد . بالاخره بکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و مرد . اما قورباغه ی دیگر با تمام توانش برای بیرون امدن از گودال تلاش می کرد . هر چه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ندارد او بیشتر مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد وقتی بیرون امد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند ((مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟)) معلوم شد قورباغه ناشنواست.در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


داستان نجار

نجار پیری بود که می خواست باز نشسته شود . او به کار فرمایش گفت که می خواهد کار ساختن خانه  را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد کارفرما از این که دید کارگر خودش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان اخرین کار تنها یک خانه ی دیگر بسازد . نجار پیر قبول کرد اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست . او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد  وقتی کار به پایان رسید کارفرما برای وارسی خانه امد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت((این خانه متعلق به توست این هدیه ای از طرف من به توست.)) نجار یکه خورد . مایه ی تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...گریه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()


خاطره

یه روز داییم اینا با  مادر بزرگم اینا اومدن خونمون بعد یه سوسک گنده سروکلش پیداش شد مادرم کابینتو ریخت وسط اشپزخونه این طرف خوراکی ها مادرم داشت ظرف می شست اون طرفم زن داییم  اشپزی می کرد وقتی مامانم سوسکو دید فرار کرد و زنداییم هم پشت سرش حالا زنداییم (200) کیلو از روی مبل یه پرش زد مبل چپ شد پدر بزرگم بلند شد که بره سوسکو بگیره زنداییم نتونست جلوی خودشو بگیره محکم خورد به بابابزرگم بابابزرگم هم عقب عقب رفت محکم خورد به دیوار منم اینقدر خندیده بودم که نمی تونستم بلند بشم به بابابزرگم کمک کنم قهقهه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()


عاشقانه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()