بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

به خودم و پرینتر عزیزم تسلیت می گویم

من بدبخت و پرینتر بدبخت ترم

صحنه :دلخراش

نویسنده:من

متخصص پرینترینگ:بابای من

حرص خور:من

مال باخته:من

ادامه مطلب

ادامه مطلب

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()


 

سلام سیلیم سولوم دوست جونای خودم خوبید منم خوبم

اگه یه سوال بپرسم جواب میدین

بپرسم؟

پرسیدما      

جواب بدیا

خصوصی هم میشه فرستاد

اگه فقط یه فرصت داشته باشی که به مهم ترین فرد زندگیت

یه جمله بگی اون جمله چیه؟

 

به ادامه مطلب نرو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


معلم فیزیک

سلام دوست جونای خودم خوفید خیلی ممنون منم خوفم امروز

یاد معلم فیزیکمون افتادم اخ اخ چه کرد اون روز با من

یه روز معلم فیزیک داشت درس میداد بچه ها هی سر و صدا

میکردن منم از درس سر در نمیاوردم اعصابم دیگه به هم ریخته

بود یه هو برگشتم گفتم اه ساکت دیگه اینجا به همه چیز

شباهت داره جز کلاس یه دقیقه ساکت باشید یه هو همه

ساکت شدن معلم به من گفت بله من معلمم یا تو منم گفتم

خب شما گفت پس چرا ساکتشون کردی گفتم چون شلوغ

میکردن

معلم:به تو چه ربطی داره

من:چون منم جزو این کلاسم

معلم:چرا این قدر اعصاب منو خورد میکنی

من:من که کاری نکردم

معلم:نه تو داری با من بحث میکنی

من:من کی بحث کردم بسم ا....

نسترن:

معلم:تو دیگه اعصاب منو به هم ریختی دیگه نمیتونم درس بدم

من:وااااااااا

معلم:اره دیگه اعصاب برام نزاشتی

من:

معلم:اخه به تو چه ربطی داره هان

من:خانم ببخشید ادامه درس

معلم:نه تو داری با من بحث میکنی

من:خانم من غلط کردم بچه ها حرف بزنید

معلم:(چهلمین بار) نه من دیگه نمیتونم درس بدم

ما:از خدا خواسته دفترامون رو با ارامش جمع کردیم و توی کیفمون گذاشتیم

معلم:چی کار میکنید؟

ما:خودتون گفتیدنیشخند

معلم:من کی گفتم دفتراتون رو در بیاید

ما: 

 زنگ تفریح:خدمت کار مدرسه ساندویچ هارو دیر درست کرد

داشت با ساندویچ ها میدوید که ایییییییییییییییییییج بوم افتاد

 به ادامه مطلب نرید نیدونم چرا این جوری میشه من که بازش نیکنم 

نظر نشه فراموش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


اخ اخ یادش بخیر

 

 

اون موقع ها که من سوم راهنمایی بودم تو یه کلاس خیلی

خیلی شلوغ بودم (از اون نظر نه 20 نفر بودیم از نظر انضباط که خودم کلاسمون رو رهبری میکردم ) یکی از معلمامون

بیچاره خیلی مظلوم بود ما هم وقتی اون سر کلاس بود شلوغ کاری مون به اوج خودش میرسید یه روز که درس

دادنش تموم شد میخواست دفترنمره رو درست کنه ما هم هی

سر و صدا میکردیم اون هی میگفت ساکت ما بدتر میکردیم

تازهمن و نسترن داشتیم همدیگرو میزدیم سرمون داد زد

بعد گفت یه یک به دوتاتون میدم تا اخرش باهاتون بیاد (تیکه

کلامش بود) بعد نسترن دوید که یک نزاره اشتباهی برای

منیک گذاشت برای نسترن از ده نمره ده گذاشت اونم با سرافرازی اومد منم عصبانی شدم هی بیشتر زدمش

بقیه بچه ها هم برای همدیگه دفتر کتاب پرت میکردن

اونم انگار به در میگفت ساکت یه دفعه دیدیم با گریه گفت من

دیگه از دست شماها خسته شدم از این مدرسه میرمگریه با

گریه وسایلشو جمع کرد در کلاس ما یه روش مخصوص برای باز

کردن می خواست اونم هی دستگیره رو میچرخوند و در باز

نمیشد یکی از بچه ها رفت که براش درو باز کنه معلم یکی خوابوند زیر گوشش اونم افتاد زمینسمیه همون

جا  روزمین داشت می ترکید از خندهقهقهه نمیدونید چه شرایط

خندهداری بود من دیگه از چشمام اشک میریخت و نسترن

ازخندهافتاده بود بغل من اونم همچنان در حال در باز کردن

بالاخره موفق شد و بازش کرد بعد چند دقیقه با مدیر برگشت

بالا مدیر هم اخر سال از انضباط هممون کم کرد 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


بوسه

 

 

 

بوسه مگر چیست فشار دو لب

 انکه انگاه گناه نیست چه روز چه شب

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی عشق در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی اتش و گرمای تب

بوسه یعنی حس خوب طعم عشق

بوسه یعنی اغازی برای ما شدن

بوسه یعنی شادی و شور و نشاط

بوسه یعنی عشق خالی از گناه

بوسه یعنی قلب تو از ان من

بوسه یعنی تو همیشه مال من 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()


دخترا و پسرا بیاین اینجا

دیدگاه دخترا و پسرا در سنین مختلف

 

اگه دوست داری بدونی

 

 

پسرها و دیدگاهشون از زندگی اجتماعی در سنین مختلف

 

سن 14 سالگی : تازه توی این سن هر رو از بر تشخیص میدن اول بدبختی

 سن 15 سالگی: یاد میگیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن از قیافه خودشون بدشون میاد

سن 16 سالگی : توی این سن اصولا راه نمیرن، تکنو میزنن ... حرف نمیزنن، داد میزنن ... با راکت تنیس هم گیتار میزنن

سن 17سالگی:یه کمی مثل ادم میشن ... فقط شعر هاشون و بلند بلند می خونن ... یادش بخیر اون روزا که تکنو نبود راک ن رول میخونن

سن 18 سالگی :هر کی رو میبینن تا پس فردا عاشق میشن اهنگ های داریوش مثل چسب دوقلو بهشون میچسبه

سن 19 سالگی : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تیز میشن ... ابی گوش میدن

 سن 20 سالگی : از همه شون رو دست می خورن ...ستار گوش میدن که نفهمن چی شده

سن 21 سالگی : زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن ... مثلا عاقل می شن

سن 22 سالگی : نه می فهمن که زندگی همش عشقه ... دنبال یه آدم حسابی می گردن

سن 23 سالگی : یکی رو پیدا میکنن اما مرموز میشن ... دیدشون عوض می شه

سن 24 سالگی : نه... اون با یه نفر دیگه هم دوسته ...اصلا لیاقت عشق منو نداشت

 سن 25 سالگی : عشق سیخی چند؟ ... طرف باید باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نیست

 

سن 26 سالگی : این یکی دیگه همونیه که همهء عمر می خواستم ... افتخار میدین 

غلامتون باشم ؟

 سن 27 سالگی : آخیش

 

 سن 28 سالگی : کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم                      

 

 

دخترها و دیدگاهشون از زندگی اجتماعی در سنین مختلف

 

 سن 14 سالگی : تا پارسال هر کی بهشون می گفت چطوری؟ میگفتن ... خوبم مرسی ... حالا میگن مرسی خوبم

سن 15 سالگی : هر کی بهشون بگه سلام ... میگن علیک سلام ... نقاشیشون بهتر میشه » بتونه کاری و رنگ آمیزی

سن 16 سالگی : یعنی یه عاشق واقعیند ... فردا صبح هم میخوان خودکشی کنن ... شوخی هم ندارن

سن 17 سالگی : نشستن و اشک می ریزن ... بهشون بی وفایی شده ... کوران حوادث

سن 18 سالگی : دیگه اصلا عشق بی عشق ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن

سن 19 سالگی : از بی توجهی یه نفر رنج می برن ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست

سن 20 سالگی : نه , نه ... اون منو نمی خواست آخرش منو یه کور و کچلی می گیره ... می دونم

سن 21 سالگی : فقط سن 27-28 سالگی قصد ازدواج دارن ، فقط

سن 22 سالگی : خوش تیپ باشه ، پولدار باشه ، تحصیلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چی نباشه

سن 23 سالگی : همهء خواستگارا رو رد می کنن

سن 24 سالگی : زیاد مهم نیست که چه ریختییه یا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه

سن 25 سالگی : اااااااه ، پس چرا دیگه هیچکی نمی یاد... هر کن میخواد باشه ، باشه

سن 26 سالگی : یه نفر می یاد ، همین خوبه ، بله

سن 27 سالگی : آخیش

سن 28 سالگی : کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی                

نظر هم یادتون نره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٦ ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


نمیدونم چرا

نمیدونم چرا بعضی ها تو یه سن کم عاشق میشن یکی از

سنازدواجش گذشته ولی یه بار هم عاشق نشده 

نمیدونم چرا بعضی ها عاشق یکی میشن و طرف دوستش

ندارهیکی عاشق میشه دیگری معشوق

نمیدونم چرا یکی تو دنیا فقیره و یکی نمیدونه با پول هاش چی

کار بکنه

نمیدونم چرا یکی وقتی به دنیا میاد اینقدر زشته که هیچ کس

نگاش نمیکنه یکی زیبا ترین ادم جهان میشه

نمیدونم چرا یکی شب از گرسنگی خوابش نمیبره یکی اینقدر

خورده که خوابش نمیبره

نمیدونم چرا یکی تو یه خانواده فقیر به دنیا میاد یکی تو خانواده

ثروتمند

نمیدونم چرا یکی پول نداره نون بخره یکی خودشو با پول باد

میزنه

نمیدونم چرا یکی بچه میخواد و نداره یکی نمیخواد و چندتا داره

نمیدونم چرا یه نفر از نظر شخصیتی جذابیت داره یکی حتی به 

حرفاش گوش نمیدن

نمیدونم چرا عاشق به معشوق نمیرسه

نمیدونم چرا زندگی اول خوشه یا اخرش

نمیدونم چرا 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


 

میشه بدونم چرا بعضی ها می خوان لینکشون کنم وقتی تبادل

لینک انجام شد بعد یه مدتی وبم رو از لیست حذف می کنن

اگه وب رو حذف کنن در جا منم حذفشون می کنم  

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


مامان بابا های بد

 

 

ببینید چقدر بد هستن چه طوری حتی برای شوخی هم دلشون

میاد این کارو بکنن

ادامه مطلب.........

ادامه مطلب..................

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


شانس من

جونم براتون بگه که کلا من شانس ندارم گریهعصر دیدم مامان

دارهوسایلشو جمع میکنه من:مامان کجا داریم میریم تعجب

مامان:بابات زنگ زد گفت وسایلتون رو جمع کنید می خوایم بریم

شیخ موسی (محل سکونت بنده بابلسر البته شمالی نیستم و

شیخ موسی یکی از روستا های جنگلی یه قول دوست های

بابا)دوست های بابات خییییییییییییلییییییییییییییی از اونجا تعریفمی کنن منم گفتم عجب جایی رو از دست دادیم که دوستم (نسترن)تلفن زد و گفت بیا بریم دریا شنا   منمبغض کردمگفتم می خوایم بریم بیرون

و تا دو روز دیگه هم نیستم تلفن رو گذاشتم با کلی غر

وسایلمو جمع کردم و راه افتادیمبابا:دوستام

خیییییییییلیییییییییییی از اونجا تعریف میکنن نمیدونم

 چرا زودتر نرفتیم اونجا خلاصه از بابل رد شدیم و از چندتا روستا

رد شدیم و به خاکی رسیدیم به قله ی یکی از کوه ها نگاه

کردم و گفتم خدا کنه اون روستا که اون بالا نباشه

و از خاکی بالا رفتیم خدارو شکر کولر روشن بود وگرنه خودمو

دار میزدم و خدارو شکر برای این که از غر زدن های من راحت

بشن اهنگ مورد علاقه منو گذاشتن تازه خواهرم هم رو اعصابمراه نرفت بالاخره بعد چهار ساعت به 

روستا رسیدیم یه هو همه خشکمون زد و تا ده دقیقه شکه

شده بودیممن:بابا اینجا همون جا هست که  دوستات تعریف

میکننیه دونه درخت برای دل خوشی نداره 

بابا:بزار برم برای صبح تخم مرغ بخرم

از اولین مغازه شکست خورده بیرون اومد

دومین مغازه هم همین طور

سومین مغازه حتما داره  ولی اونم نداشت

بابا:خب اتاق برای خواب که حتما هست (ولی اونم نبود)

خب پس بریم امامزادهاز یه اقا پرسیدیم امامزاده کجاست گفت

اون پایین ولی اب نداره و اذیت میشین بهتره اونجا نرین

 

بابا:حالا بریم ببینیم چه طورهوقتی به امامزاده رسیدیم من گفتم تا خود صبح من از اینماشین پیاده نمیشم مامان و بابا هم

حرف منو تاییدکردنحالا ماشین از سربالایی بالا نمیره یه اقا اومد

و گفت اقاهیچ ماشینی تا حالا از این جا بالا نرفته از اون طرف

برین خدایا حالا کی این همه راهو برمیگرده و دو ساعت تا پایین

طول کشید تازه چون شیشه ماشین بالا بود اومدم کله خیار رو 

بندازم بیرون دستمو کوبیدم به شیشه ماشین  و ساعت

 

 

یکرسیدیم خونه و من مثل این قحط زدههای اتیوپی شده بودم

چون داشتم از گرسنگی میمردمخلاصه نه به دریا رسیدم نه

 

به جنگل  منم به بابا گفتم جریمه دوستات خاک ماشینتو بده اونا

تمیز کنن در ضمن اگه میخواستیم به شهرمون بریم هزار بار تا

الان رسیده بودیم غذامون رو خورده بودیم تازه الان خواب بودیم

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٠ ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


عکس خنده دار

سلام دوست های گلم خوبید خیلی ممنون منم خوفم

امروز براتون سوتی های  خنده دار گذاشتم

ادامه مطلب.......

ادامه مطلب...........

ادامه مطلب................

(✿◠‿◠) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()


عجیب ترین مهریه ها و طلاق های ایران

 

خب اول از مهریه ها شروع می کنم که خیلی جالب هستن 

1-پوست پیاز  2-چشم شوهر  3-10 راس اهوی

وحشی  4-10000 مرجان دریایی  5-1000بوسه

ی عاشقانه   6-رو نویسی از اشعار باباطاهر

7-دست و پا  8-یک کیلو بال پشه   9-10000رز قرمز  و....

خب پوست پیاز فعلا درخواست نکرده

چشم شوهر:چون خواهر قبلی عروس خانم

طلاق گرفته بودن عروس میترسید اون هم این

طوری بشه بعد این که عاشق شده بود و قرار

ازدواج گذاشته بودن شروع کرده به فکر کردن و

در روز جشن عقد اینو گفته بود ولی همه

سرزنشش می کنن پس شوهر پنهانی

چشمش رو مهریه عروس خانم میکنه و بعد چند

سال که جان دختر به لبش رسیده بوده در 

دعوایی به مادر شوهر میگه چشمای پسرتو از

کاسه بیرون میارم و این راز فاش شدش ولی 

دادگاه گفته بود چشمان قابل استفاده هستند

و حق این کارو نداره

10 راس اهوی وحشی:این خانم با شوهرش در

بوشهر زندگی می کرده که به دلایل شغلی به

تهران نقل مکان می کنن یک شب که دعواشون

شده بود شوهرش میگه زنهای همکارام از تو

سرتر هستند به زن یر می خوره و در خواست

طلاق میکنه از مهریش هم نمی گذره وشوهر

بیچاره مجبوره اواره ی کوه و بیابون بشه

خودکشی بکنه سنگین تره

10000 مرجان دریایی:چون عروس خانم کنار دریا

عاشق  همسرش شده بوده مهریش رو 10000

مرجان دریایی میکنه و بعد مدت ها به

 دلایل اختلافات  درخواست طلاق میکنه ولی

دادگاه این حق رو بهش نمیده چون ارزش مالی

نداره

رونویسی از اشعار باباطاهر:خب مهریش 

فرهنگیه ولی دادگاه گفته چون ارزش مالی

نداره  حق رو به شوهر داده

10000بوسه عاشقانه:مثل این که خیلی

عاشق هم بودن ولی اختلافات نزاشته و دختر

درخواست طلاق کرده پسر گفته بیا هزار بوسه

عاشقانه رو بدم ولی دختر از مهریش

گذشته (حالا دیگه بوسه ی نفرت)

یک کیلو بال پشه:چون ارزش مالی نداره

حقبه شوهر داده شده فکر کن  تا کی این

بدبخت باید پشه کش دستش باشه و کلک و پر

پشه بکنه تا یک کیلو بشه

 

یه خانم هم هر وقت از شوهرش درخواست

طلا و جواهر میکرده شوهرش همون شب

براشمیخریده بعد چند وقت که وزن

طلاها بهیککیلو رسیده بوده به شوهرش شک

میکنه کهاین همه پول از کجا میاره پس به یک

طلا فروشی میره و میبینه همشون قلابی هستن

پس در دادگاه درخواست طلاق میکنه خب

خدایی این یکی حق داشت

یه خانم هم بهخاطر این که یه شب شوهرش

براش خیار نخریده ازش طلاق گرفته چون فکر

می کرده خسیسه

یه خانم هم توی خونه مارمولک دیده اونم دوبار

پس فکر کرده شوهرش این کارو کرده پس ازش

طلاق گرفته

 نظر هم یادتون نرهماچ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()