بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

خوب یا بد مسئله این است

 

1) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.

۳) عاشق شدن بیفایده است چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

۴) ازدواج کردن بی فایده است چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.

۵) بچه دار شدن بی فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.

9) وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٩ ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


تفافت ایران و خارج

موضوع انشاء: توافت‌های ایران و خارج

پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد.
او می‌گوید : "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" . مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است.
ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد ، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند.
مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد.
خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.
از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم.
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.

ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل
I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.
این بود انشای من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


موزو انشا:عزدواج

نام : کمال

کلاس :دوم دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید

بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش

به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید

زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.


از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


اتاق من

من اینجا مینویسم ببخشید اگه کیفیتش کم شد اخه با موبایل عکس گرفتم

این همون پرینتریه که براتون تعریف کردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


کامپیوتر

معلم زن اسپانیایی داشت به شاگرداش توضیح میداد که اسامی در زبان اسپانیایی برخلاف انگلیسی مذکر و مونث هستند
برای مثال اسب مونث هستش و مداد مذکر

یک دانش آموز پرسید "جنسیت کامپیوتر چیه"
.

معلم بجای جواب دادن کلاس را به دو دسته تقسیم کرد: آقایان و خانمها و از آنها خواست خودشان تصمیم بگیرند که آیا کامپیوتر مذکر است یا مونث.
.

از هر گروه خواسته شد 4 دلیل برای توصیه شان بیاورند :

.....

بقیه تو ادامه.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


مجموعه طنز:پـَـَـ نَ پـَـَـــ

 

رفتم مغازه دارو سوسک کش خریدم . میگم بریزم زمین اینو؟یارو میگه پَـــ نَ پَــــ صبح ظهر شب با یه لیوان آب بده سوسکه بخوره!



تو خیابون موتوریه اومد کیفم رو قاپید،یارو میپرسه دزد بود؟
گفتم پس نه رفیقم بود اومده بود امانتیش رو پس بگیره، فقط خواست هیجانش بیشتر باشه



به دوستم زنگ زدم میگم ماشینم روشن نمیشه میگه استارت میزنی روشن نمیشه؟میگم پَـــ نَ پَــــ وقتی ازش خواهش میکنم روشن نمیشه!

بقیه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


نهههههههههههههههههههههههههههه

امروز صبح میخواستم برم مدرسه و تا دو دقیقه دیگش

سرویسم می اومد وقتی در خونه رو باز کردم چشمام چهارتا

شد اولش فکر کردم توهم میزنم ولی یه هو دیدم نیستن کفشا

رو میگم یه هو تو راه رو وایستادم و با صدای بلند گفتم

مااااااااامااااااااااااان بییییییییا حاااااااالاااااااا چی کار کنم مامانم اومد

و دید بله کفشا رو بردن اونم با جا کفشی ولی لطف کردن یه

جفت دمپایی برامون گذاشتن که یه موقع تو مدرسه پا برهنه

نباشم تازه اون دمپایی خوشگلم که صورتی بود رو یه لنگش رو

برده بودن یه لنگه دیگش افتاده بود رو زمین بابا هم از انباری

کفش کوهنوردیم رو اورد منم مجبور شدم اونو بپوشم و برم

مدرسه ولی تا اخر از کلاس جم نخوردم سه جفت کفشم رو

برده با یه لنگه دمپاییم بمیری ایشا..... حالا چه جوری برم کلاس

زبانم 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٦ ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


دخترا و پسرا

 

1-دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند

 

2-اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

 

بقیه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


خسته ام

خسته شدم از تمام این محبتهای دروغین

خدایا خسته ام ... از این زندگی ... از این دنیای به ظاهر زیبا ...

از این مردم به ظاهر صادق و با وفا ...

خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام

دیگر خسته شدم ، خسته ی خسته .....

خسته از تکرار لحظه ها  

خسته‌تر از پروانه....... 

سالهاست 
گرد رؤیاهای سرخ باغچه‌ی خویش پر می زنم...

وهنوز غربت تلخ همیشه را مزه می کنم.

من خسته ام ........

و هیچ حاجتی به تأیید هیچ پروانه ای نیست.....

من خیس خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیل خستگی هایم کن.

شاید شبی ....  
زخمهایم را زمین بگذارم.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()