بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

دیگه نمیخوام

دیگه نمیخوام به کسی اعتماد کنم دیگه نمیخوام رازهام رو به کسی بگم دلم میخواد

محرم رازهام باشه میگه من رازهات رو به کسی نمیگم .

دیگه نمیخوام عاشق بشم دست خودم نبود اتفاقی هم نبود ولی دیگه نمیخوام دلم

غصه بخوره نمیخوام دلم اشک بریزه و کسی با خنده اشتباهی بگیردش.

دیگه نمیخوام دوستی داشته باشم دلم میگه من دوستت میشم دلم میگه دیگه طاقت

خیانت رو ندارم دیگه طاقت دروغ رو ندارم طاقت اون همه دو رویی رو ندارم من خودم

همدمت میشم

دیگه نمیخوام کسی با ظاهرش به من محبت کنه این برام از همه چیز دردناک تره

دیگه نمیخوام کسی تو کارای من دخالت کنه نمیخوام زندگیم رو عوض کنه نمیخوام برام

تصمیم بگیره و بگه این کارو انجام بده

دل من کوچیک و ظریفه طاقت این همه فشارو نداره میشکنه و خورد میشه دل من

تنهای تنهاست دل من گناهی نکرده ولی نمیدونم چرا باید این همه گناه رو تحمل کنه

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


چی کار کنم

اخه یکی به من بگه کجای دنیا این مدل هایی که من میگم درس میدن یا امتحان میگیرن

معلم ریاضی (زمانی که از در وارد میشه)یه قسمتی از بدنش رو با دستش گرفته مثلا

کلیش:وای خدا اینقدر کلیم درد میکنه نمیتونم نفس بکشم.میشینه.خب صفحه 30

روبازکنید .باز میکنیم خانم همین طور که نشسته تا اخر کلاس همین مدلی درس میده

یکی بگه مگه داری تاریخ درس میدی، نشسته ریاضی دبیرستان درس میدی مگه

درسش شوخی برداره کجای دنیا دیدید تو 2 ساعت 30 صفحه ریاضی درس بدن میگه:

اخه همش تکراری بود اینم حرفه میزنه من که تا اخر کلاس نفهمیدم راجب چی

داره حرف میزنه امروز هم دقیقا همون ساعتی که کلاس ریاضی دارم کلاس زبان هم

دارم اگه کلاس زبان غایب بشم اخراجم میکنن اگه کلاس ریاضی نرم پیش ازمون

رو می افتم دقیقا همون روزی که فرداش پیش ازمون ریاضی دارم امتحان زبان هم

دارم کدوم رو بخونم؟

برنامه ریزی شنبه مدرسه ما:هم امتحان عربی 60 صفحه رو بدیم هم امتحان دین و

زندگی 30 صفحه .یکی بگه کدوم رو بخونم؟

معلم فیزیک:در حالی که نقاب زده وارد میشه میشینه بدون اینکه بگه این کتاب بدبخت

چی داره میگه ،تخته رو پر میکنه فرمول اکثر اوقات جا کم میاره میخوام بهش پیشنهاد

بدم ادامشو رو دیوار بنویسه میگه سه شنبه کل کتاب که 70 صفحه میشه رو امتحان

دارید میگیم بابا جزوه ورزش رو امتحان داریم میگه مشکل من نیست من امتحانم رو

میگیرم.(در کل شما خسته نباشی تو این دو سال که شاگردت بودم هیچ درک واضحی

از فیزیک ندارم)

کلاسمون اندازه یه زمین فوتباله 15 نفریم با یه شوفاژ کلا تا ساعت 2 همش تو کلاس

میلرزیم کی دیده یکی 1 ماه سرماخوردگیش با کلی دوا درمون خوب نشه.

رفتیم دفتر میگیم ما با این وضعیت نمیتونیم درس بخونیم مدیرمون میگه:دی که میخواین

امتحان بدین همش طبقه ی پایینی هستین بهمن ماه هم هوا گرم میشه کجای دنیا

وسط زمستون هوا گرم میشه؟

معلم هندسه (مثل این مادمازلا میشینه)خب خانوما شما که مساحت هارو بلدید تمرین

های کل فصلو برای هفته ی بعد حل کنید بیارید.سرو ته حرفش برای درس دادن

جلسه ی بعدش:با کلی هزینه کلاس خصوصی معلممون استاد دانشگاهه تمرینارو

میبریم میگه غلطه راه خودشو برامون مینویسه راهشو 5 برابر میکنه با کلی دلیل میگیم

بابا این که بهتره میگه نه همینی که من گفتم .

خلاصه هر چی از این مدرسمون بگم کم گفتم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


اخه چرا

هیچ وقت فکرشو نمیکردم همچین اتفاق هایی برام بیفته اتفاق هایی که باعث بشه من تبدیل به یک دختر دیگه بشم هر کسی ظاهرم رو ببینه میگه من تا الان دختری ندیدم که مثل تو این قدر خوش خنده باشه همه فکر میکنن من چه دختری شادی هستم هیچ کس نمیدونه این حفظ ظاهره هیچ کس نمیدونه وقتی دارم لبخند میزنم دارم از داخل میشکنم تک تک استخوان هام داره خورد میشه و صداش تو تنم میپیچه ولی من بیشتر می خندم هیچ کس جز خودم نمیدونه بهترین ادم زندگیم چه بلایی سرم اورده  فکر میکردم اون تنها کسیه که قلبم رو خط خطی نمیکنه ولی اون زخمای قلبم رو ریش ریش کرد فکر میکردم دوستم به من دروغ نمیگه فکر میکردم صندوقچه راز های منه اما اشتباه میکردم اون همه رازهام رو به بدترین شکل فاش کرد فکر میکردم تکیه گاه من کسی که زمان های تنهاییم رو پر میکرد به من خیانت نمیکنه اما زمانی که بهش احتیاج داشتم به بدترین شکل بهم خیانت کرد .فکر میکردم اگه  از ته دلم با دیگران مهربون باشم اونا هم با من مهربونن اما خشن ترین رفتارو باهام داشتن . اخه چرا به هر حال یه روز شما ها هم به یکی احتیاج پیدا میکنید باید کمک کنید تا کمکتون کنن شماهایی که با دل دیگران بازی میکنید بدونید دنیا همین طوری نمیمونه یه روزی یکی هم با دل شما بازی میکنه فکر نکنید محبت رو فقط باید دریافت کنید چون اونی هم که داره بهت محبت میکنه مثل خود تو به محبت احتیاج داره. چه قدر باید ظالم باشید که بشینید و ببینید که یه پیرزن و پیرمرد چشم به راهن که شماها در بزنید و برید ببیندشون ولی سالی یه بار اونم برای عید دیدنی پیش اونا میرید میدونید چه قدر برام درد داشت وقتی اشکاشون رو به خاطر این کارا دیدم تا حالا فکر کردید اگه یه روزی شماها هم پیر بشید و کسی به داد شما نرسه شماها چه حسی پیدا میکنید .تا حالا خودتون جای کسی که کار بدی در حقش کردید گذاشتید؟شاید اگه خودتونو جای اون میذاشتید دیگه این کارارو نمیکردید

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

 می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقتو به من ثابت شه...

راستی دوست جونیا من چند روزی مسافرتم وقتی اومدم بهتون سر میزنم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()


وقتی دلت خسته شد

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر خنده معنایی ندارد

فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند

فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای!

وقتی دلت خسته شــد ،

دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()