بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

خاطره

یه روز داییم اینا با  مادر بزرگم اینا اومدن خونمون بعد یه سوسک گنده سروکلش پیداش شد مادرم کابینتو ریخت وسط اشپزخونه این طرف خوراکی ها مادرم داشت ظرف می شست اون طرفم زن داییم  اشپزی می کرد وقتی مامانم سوسکو دید فرار کرد و زنداییم هم پشت سرش حالا زنداییم (200) کیلو از روی مبل یه پرش زد مبل چپ شد پدر بزرگم بلند شد که بره سوسکو بگیره زنداییم نتونست جلوی خودشو بگیره محکم خورد به بابابزرگم بابابزرگم هم عقب عقب رفت محکم خورد به دیوار منم اینقدر خندیده بودم که نمی تونستم بلند بشم به بابابزرگم کمک کنم قهقهه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()