بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

داستان نجار

نجار پیری بود که می خواست باز نشسته شود . او به کار فرمایش گفت که می خواهد کار ساختن خانه  را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد کارفرما از این که دید کارگر خودش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان اخرین کار تنها یک خانه ی دیگر بسازد . نجار پیر قبول کرد اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست . او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد  وقتی کار به پایان رسید کارفرما برای وارسی خانه امد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت((این خانه متعلق به توست این هدیه ای از طرف من به توست.)) نجار یکه خورد . مایه ی تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...گریه

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()