بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

داستان قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که نا گهان دو تا از انها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.          دو قورباغه این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد . بالاخره بکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و مرد . اما قورباغه ی دیگر با تمام توانش برای بیرون امدن از گودال تلاش می کرد . هر چه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ندارد او بیشتر مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد وقتی بیرون امد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند ((مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟)) معلوم شد قورباغه ناشنواست.در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()