بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

داستان عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و ان را در لانه ی مرغی گذاشت.عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون امد و با ان ها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همان کارهایی انجام می داد که مرغها انجام می دادند برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد ساله گذشت و عقاب پیر شد  روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز اسمان ابری دید.او با  شکوه تمام با یک حرکت نا چیز بالهای طلایی اش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد این عقاب است-سلطان پرندگان.او متعلق یه اسمان است وما زمینی هستیم عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۸ ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط مریم  نظرات ()