بوسه شیطنت آمیز

ツ● • ٠هر کسی رو تو قلبتون راه ندید...جای آفتابه که تو بوفه نیست ...|:

داستان یک ساعت ویژه

مردی دیر وقت خسته و عصبانی از سر کار به خانه برگشت دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود

-بابا یک سوال از شما بپرسم

- بله حتما چه سوالی ؟

-بابا شما برای هر ساعت کار چه قدر پول می گیری؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

-فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار چه قدر پول می گیرید؟

-اگر باید بدانی خوب میگویم 20 دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود اه کشید.سپس به مرد نگاه کرد و گفت((می شود 10دلار به من قرض بدهید؟))

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت((اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری سریع به اتاقت برو و ببین چقدر خود خواه هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار کودکانه ای وقت ندارم

پسر کوچک ارام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد.بعد از حدود یک ساعت مرد ارام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند رفتار کرده.شاید چیزی بوده که واقعا به ان نیاز داشته .به خصوص کم پیش می امد که پسرک از پدرش درخواست پول کند

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-خواب هستی پسرم؟

-نه پدر بیدارم.

-فکر کردم شاید  با رفتار خشنم تو را رنجاندم.امروز کارم سخت و طولانی یود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم بیا این ده دلاری که خواستی.

پسر کوچولو نشست خندید و فریاد زد((متشکرم بابا)) بعد دستش را زیر بالش برد و چند اسکناس مچاله شده در اورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولوخودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت با اینکه خودت پول داشتی چرا باز هم پول خواستی؟

پسر کوچولو پاسخ داد((برای این که پولم کافی نبود ولی الان هست.

حاال من 20 دلار دارم می توانم یک ساعت کار شما را بخرم تا فردا زود تر به خانه بیایید؟دوست دارم با شما شام بخورم...))

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٩ ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط مریم  نظرات ()